روز مرگی های یک مامان دانشجو، شایدم ...

روز مرگی های یک مامان دانشجو، شایدم ...

می نویسم تا فراموشم نشود
روز مرگی های یک مامان دانشجو، شایدم ...

روز مرگی های یک مامان دانشجو، شایدم ...

می نویسم تا فراموشم نشود

مهمونی

سلام

قبل نوشت: بگید اون سد اسمش چیه؟

خوبید؟ خدا رو شکر!

ما امروز رفتیم مهمونی خونه دختر عموم . مجرده، قبلا گفتم. ما و دایی اش رو دعوت کرده بود. اینم میز غذاش: خورشت هویج و خلال پرتقال، ته چین مرغ، سالاد، ژله رولتی و تیرامیسو هم درست کرده بود که عکس یادم رفت


.

خوشحال

سلام

بله و اینطوریاست که ما از یه توبیخ، جان سالم به در بردیم. و عبرت نگرفتیم و باز داریم وقت تلف می کنیم. ولی واقعا این دفعه دیگه آدم شدم.! قول!

شما رو به دیدن یک عکس زیبا و غریب دعوت می کنیم

 

البرز با شکوه!!!!

دماوند پای در بند! اون سدی که کناره سمت چپ دماونده چیست؟ به کسانی که جواب درست بدن یک عدد هیوندا اعطا می گردد، بعدا البته!

سالگرد ازدواج

مرداد ماه تولدم بود. و من  از سه روز مانده به تولدم ، کلا فراموش کرده بودم. شب قبلش همسرم گفت که مگه نمی خواستی بری خرید کفش و مانتو، بیا بریم. هم یه دوری می زنیم و هم خرید کن. رفتیم مرکز خرید لاله. من کلی دلم و کمرم درد می کرد ، ولی پیشنهاد خرید با همسرم خیلی خوب بود. اصولا با ایشون بهترین خرید هام رو می کنم.

خلاصه! یه مانتو دیدم که کلی خوشم اومد و پرو کردم، دیدم که ای وای، چه خوبه. ولی قیمتش 140 بود. و کفشی هم که می خواستم بخرم، 135. خب دلم نمی اومد تو این وانفسا. القصه !

همسرم همش می گفت بخرش و من واقعا دلم نمی اومد و گفتم من که دارم می رم مشهد، اونجا قیمت ها مناسب تره و .. ولی ایشون اصرار داشت که همین رو بخر و هم اگه اونجا چیزی دیدی. و خب دیگه ما هم خوشحال خریدیمش. وقتی بیرون اومدیم همسر گفت بریم شام بخوریم ولی ما هم گرسنه نبودیم و هم خسته بودیم وباز هم در کمال تعجب من که همسر اصلا اهل فست فود نیست ، گفت بریم پیتزا بخوریم ومن هم به خاطر پسرم موافقت کردم. ولی گفتم براش بخر ببریم خونه.

یه کم جلوتر گفت " بریم خانه کوچک جوجه چینی بخوریم". خب! من با این یکی موافق تر بودم.

رفتیم و روی نیمکت ها نشستیم تا میز خالی شود و بریم تو. به همسر می گفتم، یادته چقدر مردمی که اینجا به انتظار می نشستن رو مسخره می کردی. (ما فقط وقتی که نیاز به انتظار نباشه، اونجا می ریم.)

رفتیم و نشستیم و وقتی غذا رو آوردن، پسرم گفت، " مامان تولدت مبارک" و ما از سورپرایزی مردیم. تازه علت اصرارها و پچ پچ هاشون رو می فهمیدم. خیلی خوب بود.

دیشب هم سالگرد ازدواجمون بود که چون مهمون از شهرستان و  بدون برنامه داشتیم برنامه خانه کوچک کنسل شد. ولی  همینکه همسرم گفت که امشب هم برنامه گذاشته بوده کلی شادم کرد. در ضمن کادو هم شد کفشی که دیده بودم .

این اولین سالگرد بعد از 10 سال بود که فراموش نکردیم. بدون استثنا از همون سال اول همیشه تو مهر و اینا یادش می افتادیم.

اینم شب تولد

چی بودم، اگه شده بود؟

این صرفا یک خاطره گند است! می تونید نخونید!

سال 1379، بعد از یک اردوی یک روزه به دانشگاه برگشتیم، ساعت 11 شب، میدان آزادی مشهد. درب ورودی دانشگاه، (درب اصلی آن ، آن زمان مستقیم به میدان آزادی باز می شد و حالا به سمت ورودی پارک ملت است).

برای رفتن به خوابگاه دیر تصمیم گرفتم و از سرویس جا ماندم، و مجبور شدم برای گرفتن آژانس به نگهبانی دانشگاه مراجعه کنم. حدود 10 ، 12 نفر از پسرها، جلوی درب ورودی ول معطل ایستاده بودند و من با آن چادر که حالا از خستگی به زور روی سرم بود، صورتی که از ظهر ، آب نخورده بود، لب های کدر و چشمانی خسته، ، ایستاده بودم آنطرف تر تا آزانس بیاید. یکی از پسرها که از دانشکده خودمان بود، خیره نگاه می کردو من را کلافه کرده بود. و بقیه هم می خندیدند.  از نگهبانی فاصله گرفتم ، تا وقتی آزانس آمد سریع سوار شوم. نگهبانی گفته بود " تاکسی بیسیم" است و همسایه مان هم یک پراید داشت که در تاکسی بیسم کار می کرد. و من نمی دانم چه شد که به سمت پرایدی که اشاره کرد رفتم.

من همیشه با پدرم می رفتم دانشگاه و یا با اتوبوس. و تا آن زمان فقط یکبار سوار آژانس شده بودم. یعنی نیازم نشده بود.

سرم را خم کردم و گفتم " آزآنس؟"

گفت: بیا بالا!"

خم شد و در جلو را باز کرد و من نمی دونم چرا جلو نشستم. ولی نشستم.

حرکت نکرد... گفتم چرا نمیرید؟

با خنده گفت:" خیلی عجله داری؟ یکم صبر کن! یه نفر قراره برام یه چیزی بیاره!"

ساکت نشستم. معذب بودم که اونطوری نگام می کرد. گفتم کرایه هاش چقدر می شه؟

گفت : شما یه بستنی بده! و من شوکه نگاش کردم.

هنوز نفهمیده بودم. گفتم : یه لحظه صبر کنید! و اومدم پیاده بشم که نمی دونستم در رو چطور باز کنم. بهش نگاه کردم و گفتم در رو باز کنید لطفا

گفت چرا؟ گفتم یه کاری دارم ، باز کنید درو! . (اونقدر حالم عجیب بود و منگ بودم که حتی به خودم زحمت ندادم که ببینم دستگیره کجاست)

و اون در و باز کرد. پیاده شدم و به طرف نگهبانی رفتم در حالی که همه بدنم می لرزید. چادرم تو باد تکون می خورد و همه پسرها اینبار بدون خنده نگام می کردن و نگهبان هم کنارشون بود.

وقتی رفتم طرف نگهبانی گفتم:" یه لحظه بیایید لطفا!

با دهن باز اومد طرفم و گفت :" کجا رفتی پس!

گفتم :" " رانندهه یه طوریه، می گم کرایه چقدره، می گه بستنی بده به جاش! شما به کجا زنگ زدید؟"

که آقای نگهبانی با یه چهره بر افروخته و مبهوت و نگران گفت:" چرا سوار ماشینش شدی؟ اون که آژآنس نیست. ما شوکه شدیم ، گفتیم مگه نگفت دانشجوئه ، این که رفت سوار ماشینه شد که! بعدم گفت صبر کن ! و با همکارش به طرف ماشین که هنوز پارک بود رفت. از کنار نگهبانی تا کنار خیابون فاصله تقریبا زیادی بود.ولی از همون جا هم معلوم بو د که دارن بحث می کنن. و من منتظر بودم  و هنوز نفهمیده بودم چی شده. حالا دیگه همه زوم بودن رو من. به خصوص که وقتی  پرایده رفت و اون طرف میدون پارک کرد، و آقای نگهبانی برگشت، کلی شاکی بود. گفت بهش گفتم زنگ می زنم 110 بیاد جمعت کنه، ولی آخه دختر خوب تو رفتی سوار ماشینش شدی. اونم می گه خودش سوار شد. بعد که دید دارم می لرزم گفت بیا بیا یه لیوان آب بخور. و من تازه فهمیده بودم چی شده. وقتی اقای نگهبانی با یکی دو تا از پسرها داشتند به اون یارو فحش می دادند و در باره گذشتن خطر از بیخ گوش من حرف می زدند.

اونشب آژانس اومد و خدا می دونه تا وقتی منو رسوند به چه اطمینانی رسیده بودم که یارو داره منو می دزده و می خواد منو بکشه و هزار تا درد دیگه! چقدر لرزیدم و تو ذهنم همه راننده آزانس ها رو متهم کردم.

وقتی پیچیدیم تو کوچه مون مامانم سر کوچه بود. از نگهبانی به خونه زنگ زده بودم. اونشب یکی از وحشتناک ترین شب های زندگیه من می تونست باشه! بابام مسافرت بود و من اونشب اشک هایی سرد سرد ریختم. عجیب بود حس عجیب!

الان هم حال غریبی دارم.

اگه می شد ، من دیگه هرگز من نمی شدم. عشقم دیگه هرگز نبود و من حتی فکرش هم باعث می شه از نفرت پر بشم. اینکه چه بلایی سرم می اومد.

.

.

هنوز اون چشم ها رو یادمه.



یادش به خیر ! اون یارو که پست قبل حالش خوب بود و یادتونه؟

 خودشونم، با حالی بسیار گ....!

گفتم که گفته باشم، یادم نره!بله! اینطوریاست، اون ظاهر بسیار موجه، درون بی تربیتی داره که یکسره در حال فحش دادنه! 

حالا این واقعا مصداق نفاق به حساب می یاد ، که وقتی می خوای به یکی بگی " واقعا خاک بر اون هیکلت!"، " بگویی " شما بسیار لطف دارید!"؟

 خدا ستار العیوب نبود که من یکی بد بخت بودم.

و من مسافرم ای بادهای همواره...

مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید.

سلام

چقدر امروز پرم از حس های خوب. شاید مانیک دپرشنی هستم که دنیای دپرسیو او چند ماه است و زمان های مانیایی اش چند لحظه ، ولی راضیم. حتی اگر باز هم به بهانه یک باران، یک وعده تو خالی و سر کاری و یک آرزوی قشنگ اینقدر مانیایی شده باشم.

امروز خوبم خدا!

اینجا از تو سپاسگذاری می کنم.

من خیلی گشته ام و جاهایی را پیدا کردم در زندگی ام که پر است از نعمت. و خب دلیلی برای این همه افسردگی ، جز حماقت نیافته ام. و از امروز با تمام قوا باید بروم ، به سوی آرامش،

 من از امروز می دانم که همه چیز برای سعادت دارم، پس درون پر از نق را باید رها کنم.

ببار بارون! بیا پاییز!

خدایا از تو ممنونم!